دقت کردید سیستم نظر خواهی پرشین بلاگ چقدر افتضاح شد ؟
دیگه نظر گذاشتن ها به ترتیب نیست و همش هی پس و پیش میشه ...
دیگه نمیشه فهمید واقعا پیغام جدید داری یا نه
هیچ حرفی برای گفتن ندارم
ولی هستم
دیشب داشتم به عملی که در پیش دارم فکر میکردم و به متن وصیت نامم ،
داشتم تو ذهنم مرور میکردم که برای هر کی چی بنویسم و نامه جداگانه بنویسم و روشی که به دستشون برسونم که یک دفعه یاد مرگ افتادم
یاد این افتادم که ، اینهایی که داری بهش فکر میکنی درباره زمانی که خودت مردی و بعدش باز با خودم فکر کردم که من اصلا از مرگ نمیترسم و این قسمتش مهم نیست
با خودم به سؤال و جواب های شب اول فکر کردم و دیدم نمیترسم ... تو ذهنم خدا با من بود ...
به این فکر کردم که مرگ مثل بیهوشی و خوب هیچ چیز ترسناکی نداره
ولی یک دفعه تو این فکرا یک چیزی اومد تو ذهنم که ترسوندم
یک چیزی که شاید از مرگ ترسناک
اونم این که اگه اینطوری نباشه چی ؟
کی تونسته بمیره و بعدش بیاد تعریف کنه ؟
کی تونسته بمیره و بعدش بیاد بگه مرگ مثل بیهوشی و درد نداره ؟
اصلا کی تونسته بگه اون ور چه خبر ؟
همش جز حدس و گمان چیز دیگه ای نیست
دیشب این مساله ترسوندم ولی الان که بهش فکر میکنم میبینم هممون دیر یا زود این نا شناخته رو پیش رو داریم ، پس زیادم فرقی نمیکنه
امیدوارم به زودی بیام دوباره بنویسم و بگم فعلا سراغ این نا شناخته نرفتم ...
به عقیده کرم ، بسیار عجیب و احمقانه است که انسان کتابهایش را نمی خورد .
( تاگور )
خیلی سال پیش تر ها ، یک کلاسی میرفتم که در مورد ماورا طبیعت صحبت میکرد و استادمون طی یکی از جلسات اون کلاس راجب فال گیر ها و رمال ها صحبت میکرد
این که یک سری از اونها آدمهایی هستن که انرژی بیشتری نسبت به بقیه انسانها دارن و ناخودآگاه چیز هایی رو راجب افراد دیگه میبینن و چون که آدمها اینو نمیپذیرن ، اونها هم دست به دامن قهوه و ورق و امثالهم میشن ...
حالا خودمم نمیدونم اینها یی که گفتم و واقعا پذیرفتم یا این که میخوام توجیهی باشه برای خودم و امروز ..
امروز که برای اولین بار پیش یکی از این آدمها رفتم
رفتم پیش یک فال گیر که فال قهوه و تاروت و ورق میگرفت
مطمئنم که هیچ چیزی راجب من نمیدونست
من امروز در موردش شنیدم و همین امروز هم رفتم پیشش
چیزهایی که میگفت حرفایی نبود که همیشه و برای همه اتفاق بیفته
ولی اون گفت
مشکلاتم با یکی از عزیزام
روابطم باهمسرم و قسمتی از اسمش رو
ارتباطم با دوستی که در حال حاضر باهاش ارتباط ندارم
دوستی که تا ۲۰ روز دیگه میبینمش و مشتاقشم ... حتی دو تا از حروف اسمش رو هم گفت
راجب عملی که در پیش دارم ... و گفت قبلا تجربش رو داشتم
برام جالب بود
فکر کنم خونه نشستن من هم مثل یک سری آدم های خاص کرده
چیزایی که گفت رو دلفروز دوستم ضبط کرد
میخوام ببینم از حرفایی که زده چقدرش واقعا اتفاق میفته
راستی نظر شما راجب فال چیه ؟
If your
heart doesn't have a reason to keep beating
it won't
یکی از دوستام این جمله رو از دکتر شریعتی برام گذاشته بود
به نظرم جای این رو داره که بهش فکر کنیم
ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست
The end
و
شاید شروعى از جنس دگر
امروز ۱۸ شهریور
یه عالم فکر تو سرم میاد
متناقض ِ متناقض
نمیدونم چى میخوام بنویسم
فقط دلم مى خواهد بنویسم
همیشه نوشتن
تایپ کردن آرومم میکنه
آرومم ها ...
نمیدونم به چى میخوام برسم
سردرگمم
نه ناراحتم
نه خوشحال
یه حال متفاوت میخوام
دلم تنهایى مى خواهد
حتى بیشتر از این تنهایى که دارم
یه جایى که هیچ آشنایى نباشه
هیچ فکرى نباشه
برم
همه چى رو رها کنم
خودم باشم با خودم با خداى خودم
شاید بتونم وقتى باهاش تنهام
با هم کنار بیایم که یا آدم شم یا اون از من نا امید شه
چرت و پرت ..
...
بازم تولد منو یادت رفت
تا آخرین لحظه بهت نگفتم که شاید یادت بیاد
که شاید بتونم خودمو راضى کنم که امسال مثل پارسال نیست ...
اگه اینقدر رو تاریخ دقیق نبودى .. اگه اینقدر ریز و درشت ِ تمام مراسم ِ مربوط به خودت و بقیه رو حفظ نبودى ... اگه آدمى بودى که به این مسائل دقت نمى کردى .. به این که برات مهم نیستم فکر نمى کردم
ولى تو دقیقى ... برات مهمِ ... فقط منم که یادت نمیمونم ....
این حسادت به نرگس نیست که میگم کم اهمیت تر از نرگس ..... این فکر کردن به حرفها ت ِ وقتى میگى دوستم دارى
نباید باور میکردم ... حداقل تو خودم نباید باورش میکردم ..
نمیدونم امسال دلیلت چى میتونه باشه ولى هر چى که هست نمیخوام بشنومش .. اگه اینجا رو خوندى لطفا بهم هیچ جوابى نده
مسئله رو با خودم حل میکنم .. مشکل از باور هاى خودمه .. درستش میکنم .
....
چه جالب ها
اوایلِ زندگى مشترکمون
حوصلمون سر میره
میگیم چى کار کنیم ؟ چى کار نکنیم ؟
اولین راه حلى هم که به ذهنمون میرسه براى عروسک بازیمون بچه دار شدنه
براى این که نیاز هاى خودمون رو ارضا کنیم ..
....
بد بچه رو با هزار مشقّت درست یا غلط تربیت میکنیم به امیدِ این که این عروسک بشه عصایه روز پیریمون
بد که این بچه یه کم بزرگتر شد همش مِنت سرش میذاریم که براش چه کارا که نکردیم ، یاد مون میره که اون نبودِ که مى خواسته به این زندگی بیاد ....
ما بودیم که دعوت ش کردیم ..
ما بودیم که همه این زندگى رو بهش دادیم
....
جالب ...
مامان واسه خودش اون ور جورى که فکر میکنه خوب با اونا که دوستشون دارِ می گذرونه
پدر این ور به سبک خودش گذرانِ زندگى میکنه ..
بیچاره بچه ها این وسط پر پر میشن .. هیچ کس هم نیست براى مظلومیتشون کارى انجام بده
...